جلال الدين الرومي

31

فيه ما فيه ( فارسى )

نشان هر چيز كه مىدهند از علوم و فعل و قول همچنين باشد و به جوهر او تعلّق ندارد كه بعد از اين همه ، باقى آن است . نشان ايشان همچنان باشد كه اين همه را بگويند و شرح دهند و در آخر حكم كنند « 1 » كه در مشت غربيل است چون از آنچه اصل است خبر ندارد . من مرغم بلبلم طوطيم « 2 » . اگر مرا گويند كه بانگ ديگرگون كن ، نتوانم . چون زبان من همين است ، غير آن نتوانم گفتن . به خلاف آنكه او از مرغ آموخته است او مرغ نيست دشمن و صيّاد مرغ است بانگ و صفير مىكند تا او را مرغ دانند اگر او را حكم كنند كه جز اين آواز آواز ديگرگون كن تواند كردن چون آن آواز « 3 » برو عاريت است و از آن او نيست ، تواند كه آواز ديگر « 4 » كند چون آموخته است كه كالاى مردمان دزدد ، از هر خانه قماشى نمايد .

--> ( 1 ) . ح : كند ( 2 ) . ح : يا طوطيم ( 3 ) . ح : اين آواز ( 4 ) . ح : ديگرگون